|
به وبلاگ من خوش آمدید امیدوارم لحظات خوبی داشته باشید
|
چشمانم رو میبندم و بغض را فرو میدهم
دلم در دستانم میلرزد و کلمات با هزار سنگینی بر
روی صفحه نوشته میشود......هر روز سخت تر
میشوند و دلم لرزان تر.......
گاهی نوشتن سخت میشود.......
گاهی گفتن حرفها سخت میشود.......
گاهی فقط فریاد ارام کنندست و بس......
کاش هیچ دیواری نبود...........هیچ سقفی نبود و
فقط اسمان بود و زمین.......
انقدر فریاد میزدم تا از فریاد خود کر شوم
انقدر زار میزدم و بغض های فرو نشانده ی گذشته
رو از صندوقچه ی کهنه ی کودکیم باد میدادم تا از
این غمباد رها شوم
هرروز سنگینی قفسه سینه ام بیشترو به زانو زدنم
نزدیکتر میشوم.....
دیگر چیزی به زمین خوردن دوباره ام
نمانده.......به انتظار مینشینم و روزهای سیاه اینده
رو ورق میزنم.....صاف و شفاف.........هیچ کدام
شبیه رویاهای کودکیم نیست........حتی شبیه
رویاهای امروز هم نیست.........چقدر فرق.....رویا
پر از نور و درخشندگی .....ولی......ولی اینده سیاه
و تیره......مجبور به نظاره مینشینم و به فرو افتادن
برگهای زرد درخت زندگیم میاندیشم
می دو یـــــــــــــــــــــــــــــــــم
فریاد می زنیــــــــــــــــــــــــــم
می ایستیــــــــــــــــــــــــــــــــم
فرار می کنیــــــــــــــــــــــــــــــم
می خندیــــــــــــــــــــــــــــــــــم
اشک می ریزیــــــــــــــــــــــــــم
و مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرگ
هر بار یکی از مــــــــــــــــــا را
یار می کشـــــــــــــــــــــــــــد...
وای که چه حس عجیبی دارم.....
اصلا نمیدونم دلم میخواد چی کار کنم
دلم میخواد بنویسم!!!
دلم میخواد داد بزنم!!!!!!
دلم میخواد زار زار گریه کنم
امشب نتونستم به کسی کمک کنم..........
چرا بعضی وقتها ادم دلش میخواد که باری از روی دوش یکی ورداره اما نمیتونه....
بعد که دستش کوتاه میشه..........
دلش میخواد به طرف بگه میرم و ولش کنه با تمام تنهاییهاشو بره.......
اما بازم نمیتونه
چقدر غم بعضی ها ادم رو ازار میده
داره بارون میاد
هوای دلم و هوای چشمهام ابریه
میخوام امشب من خدا بشم
بیا پایین میخوام من جات بشینم
پ.ن: دلم برای وبلاگم تنگ شده بود
پ.ن:دلم برای نوشتن تنگ شده بود
پ.ن:فشار عصبیم زیاد شده دوباره
آهنگ جديد و بسيار زيبا از سينا سكوت و امير آرام بنام اشك و عشق (نيلوفر) ...
اين آهنگ زيبا رو از دست ندهيد
آهنگساز : امير آرام شعر : سينا سكوت
تقديم به نيلوفر عزيز كه در دوره . در دوره سخت زندگي . خودشو فداي دوره سخت ديگران كرد
(كاري از كمپاني رپ طپش)
رفت به جهنم برای همیشه!
پ.ن:خوشحال باشین ... خوشحالم
رفته ز کف قرار دل
گر ننماییام تو رخ
وای به حال زار دل
نیست شبی که تا سحر
خون نفشانم از بصر
زآن که غم فراق تو
کرده خراب کار دل
آمدهام که سر نهم
عشق ترا به سر برم
ور تو بگوییام که نی
نی شکنم شکر برم
اوست نشسته در نظر
من به کجا نظر برم
اوست گرفته شهر دل
من به کجا سفر برم
مرده بدم زنده شدم
گریه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من
دولت پاینده شدم
گفت که دیوانه نهای
لایق این خانه نهای
رفتم و دیوانه شدم
سلسله بندنده شدم
***آفتاب که رفت من می مانم و شب زنده داری و اشک ...
دوست دارم که به گوشه ای بنشینم و با دل خویش خلوت کنم ...
من بی معرفتم یا تو که تنهام گذاشتی؟؟؟...یا تو که نخواستی که من
باشم ولی من بودم همه جوره
من بی معرفتم یا تو که با حرفهات دلم رو شیکوندی و بهم
خندیدی؟؟؟
من بی معرفتم یا تویی که همیشه سرد به من نگاه کردی؟؟؟؟؟؟
من بی معرفتم یا تویی که هیچ وقت سراغی ازم نگرفتی؟؟؟؟
من بی معرفتم یا......................
اگه سراغت نیومدم واسه این بود که همیشه پسم زدی.....واسه این
بود که همیشه سرد بودی....واسه این بود که من خواستم باشم ولی
تو.....
نخواستم دیگه مزاحمت باشم تا برات ناراحتی درست کنم......تو
عشقم بودی....عشق
اما چه فایده که احساساتم یه طرفه بود.....کاش ...کاش فقط یه کم
...فقط یه کم منو می فهمیدی
تو می دونی که من همیشه منتظرتم....اما چرا اینجوری؟؟؟
در ضمن من تولد عزیزترین کسم هیچ وقت یادمنمیره...
چطوری پیدات کنم؟؟؟؟....کمکم کن....
تو رو به اربامون حسین قسمت میدم کمکم...
دیوونه یه بار دیگه مثل قدیم ها باش....به همون دیوونگی....
به همون سردی....اما باش
_________________________________________
نتوانستم كنار بيايم
این چند روز زود زود اومدم بهتون سر زدم
امروز تولدمه اما همه بهم تبریک گفتن جز اونیکه باید این کارو می کرد..........
همه روز تولدشون شاد میشن و دامبولو دیمبول راه میندازن اما من هر سال روز تولدم به این فکر میکنم که کاش متولد نشده بودم که حالا مجبور باشم بالاجبار نفس بکشم و راه برم و ..........((البته این افکار هر روزمه اما این روز بیشتر میشه))
با این همه روزهای تکراری....
واقعا زنده ایم که چی کار کنیم؟؟؟؟.....هر روز گناه های جدید انجام بدیم و به کوله بار کناهامون اضافه کنیم؟؟؟؟
دل ادم ها رو بشکنیم و بسوزونیم؟؟؟؟....یا حتی اگه خوبیمو خوبی می کنیم بزاریم که ادم های نامرد دورو ورمون بهمون از پشت خنجر بزنن و تا مدتها جاش رو روی پشتمون حس کنیم...
واقعا برای چی زندگی می کنیم؟؟؟؟
من که راضی نیستم...حالم از این دنیا و ادم هاش و نامردی هاشون بهم می خوره
کاش هر روز صبح از انسان پرسیده میشد که می خوای زندگی کنی یا بمیری....
این چه اختیاریه که انسان داره....وقتی حتی نمی تونه به میل خودش نفس بکشه یا نکشه
اینکه میگن انسان اختیار داره یه حرف دروغه چون ما کاری رو میکنیم که از قبل خدا برای ما رقمش زده باشه
می دونم حالا یه سریاتون میاین و موعضه می کنین و یه سری نصیحت بار من می کنین....در این وقته که باید بهتون بگم...البته به قول یکی از دوستان باید بگم که((غم ندارین...))
بی خیال....من خودمم بکشم کسی نمیفهمه چی میگم چون فقط همه بلدیم تقلید کنیم از گذشتگانمون
کی تا حالا دنبال معنی اصلی اسلام و مسلمونیت بوده؟؟؟؟
کی واقعا دروغ نمیگه؟؟؟؟
کی به اصل اهمیت میده و انجامش میده؟؟؟؟
فقط میگیم قران...خدا...پیغمبر...اما به همون خدایی که میپرستیم هیچی بارمون نیست
هیچی
اگه بخوام بازم حرفی اینجا بزنم فکر کنم کلی ناسزا بارم کنین و بگین تو کفر میگی...ولی این یه واقعیته و برای همه تلخ
....................
...
.
فقط اومدم بگم
که عیدتون مبارک
و
بخوام که منو از دعای خیرتون
بی نصیب نزارین.
قربون دلهای مهربونتون...
التماس دعا خیلی زیاد
شب خوش
حالا حرفهام شده یه بغض........قفسه سینم سنگینی میکنه
چرا بعضی وقتها دوست داریم حرف بزنیم اما اونیکه می خوایم بهش گوش نمیده؟؟؟؟
گوش نمیده چون کار داره....چون خوابش میاد....چون گشنست...ووووووووو هزاران چون و چرایه دیگه
میگه بعدا در بارش حرف میزنیم....اما من الان بهش نیاز داشتم....همین الان
انگاری خود خواه شدم...............
شایدم نشدم
کاش یه ربع بیشتر می موند.......................من الان بهش نیاز داشتم...فقط الان
حرفهام حسی بود فقط برای این زمان....اما اون گفت فردا حرفاتو بگو....اما مگه میشه ادم حسشو نگه داره واسه فردا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اصلا این حرفهارو چرا اینجا زدم...................از دلتنگی فقط فکرم به اینجا رسید.
شب به خیر
چه اونهایی که جدید اومدن
...چه اونهایی که از قبل بودن و هستن و می خوان باشن
مدتی بود اصلا حوصله وبلاگ و وبلاگ نویسی نداشتم
...و می خواستم تعطیل کنم اینجا رو که گفتم باز سیل نظرات دوستان بر من روانه میشه که چرا می خوای این کارو کنی![]()
((توهم گرفتم
...خودمو تحویل گرفتم))
منم به خاطر همین صداشو در نیاوردم
....اما امشب دلم خواست یه کوچولو اپ کنم
امیدوارم خوشتون بیاد...نظراتتون یادتون نره ها.....وگرنه...![]()
راستی منو دعا کنین![]()
![]()
...ممنونم...مراقب دلهای مهربونتونم باشین
در پناه ایزد منان![]()
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
اسمان...
امروز اسمان از ان من است
اسمانی صاف...بی رنگ...بی طرف
می شوم ققنوس...نه شاهین...نه سیمرغ
کمی که فکر میکنم می فهمم زیاد مهم نیست که چه باشم
مهم پریدن است
بال گشودن در این اسمان ابی و بکر و بی انتها
اسمانی بی دخل و تصرف
بال می گشایم...پر میزنم می روم بالا
به هر سمت و سویی که می خواهم پر می گشایم
لحظه به لحظه اوج میگیرم
از این زمین و زمانی که انسان ها ساخته اند دور میشوم
چه منظره زیبایی....
انقدر اوج گرفته ام که همه چیز کوچک شده
همه چیز...حتی انسان هایی که خیلی بزرگند
همانهایی که منم ...منم کردنشان گوش اسمان را کر میکند
اما اینجا همه چیز یکسان است
حتی گرگها هم به سگ دیده می شوند
چقدر خوب بود که من همیشه پرنده می ماندم
تا هیچ بزرگی برایم جلوه گر نبود...
اما باید ارام ارام فرود ایم و بالهایم را در اورم
و
انها را به فرشته مهربانم پس بدهم

روز رو به اتمام بود وارام ارام جایش را به شب می سپرد
خورشیددر حال افول کردن بود
پسرک با کمک دوستانش ماه را برق می انداختند
با نبردبانهایی بلند از ان بالا می رفتند
تا ماه را پاکیزه کنند...تا ماه کاملا ماه شود

در گوشه دیگر دخترک مشغول بود
ستاره هایی را که شب پیش از اسمان چیده بود را
دوباره با نبردبان ازسقف اسمان می اویخت
کار رو به اتمام بود
دخترک اخرین ستاره را به اسمان اویخت و نظاره کرد
خرسند از اتمام کار و درخشش ستارگان...به همه چیز لبخند میزد
در طرف دیگر پسرک به اهستگی بند های ماه را گسست
و ماه را به سوی اسمان رها کرد
اسمان لباس سیاه خود را که مادر بزرگ دوخته بود به تن کرده بود
دیگر همه جا رنگ شب گرفته بود
و همه انسان ها غافل از ان همه زیبایی چشم های خسته خود را روی هم می نهند
بی توجه به ماه و ستاره ها وبی توجه به دستان پیر مادر بزرگ...
به خستگی دخترک و پسرک...
و حتی بی توجه به اینکه ماه و ستاره ها امشب رنگ دیگری دارند...
شب را به صبح می رساندند
بدون هیچ سپاسی...

سکانس اول:
خورشید تکیه داده است به تو.او هم می داند که تو تکیه گاه خوبی هستی!
یک تکیه گاه با وقار و چند صدم ثانیه ای!
البته دیروز که داشتم با خورشید صحبت می کردم میگفت:که تکیه گاه همیشگی اش هستی!
مثل اینکه چند صدم ثانیه مختص من است و من!
سکانس دوم:
هیچ توجه کرده ای که کوله پشتی خاطراتمان چقدر سنگین شده است؟
این سنگینی هم خوب است و هم بد.
خوب است چون نشان می دهد من و تو چقدر با هم خاطره داریم
-تو خالق خوبی ها و من پدید اورنده بدها(نگو نه!من خودم خوب می دانم!)-
و اما بدی این سنگینی حس مالکیتی ست که من نسبت به تو پیدا کرده ام
حسی که روز به روز دارد بیشتر ریشه می دواند در سلول های بدنم...
وجود همین حس ریشه دار است که باعث شده تاخیر دیدارهای چند صدم ثانیه هفتگی مان...
مرا این چنین باران زده کند...شدید
سکانس سوم:
دارم در هوای تهران قدم می زنم.با درخت ها هم نفس شده ام.
سعی می کنیم از میان حجم وسیع دود و دلتنگی و غربت...
کمی هوای بهاری با طعم اواز گنجشک ها را تقدیم ریه هایمان کنیم
-مطمئن باش درخت ها هم ریه دارند...قبول نداری؟ببین؟!درخت ها هم ریه دارند من و ان ها قبول داریم-
من وقتی نفس می کشم به تو فکر می کنم و به خودم که دارم در مداری با درجه انتظار زندگی می کنم
چقدر حرف های من و عکس العمل سکوت امیز تو تکراری شده!
سکانس چهارم:
ببین؟!من خیلی خسته شده ام!
من خستگی ترافیک...بی مهری دیگران...مشکلات زندگی...و همه و همه را می توانم تحمل کنم
اما خستگی حاصل از تنهایی که از نبود تو به وجود می اید برایم غیر قابل تحمل است
چرا دوباره سکوت می کنی؟؟؟؟؟
من دیگر از سکوت بدم می اید...من دیگر...
چیزی نگویم بهتر است
****************************************************************
**پی نوشت۱:
این مطلب برگزیده شده از مجله موفقیت...شماره ۱۴۳...نوشته خانوم پرستو عوض زاده می باشد
**پی نوشت ۲:
این مطلب رو خیلی وقته که خوندم اما نتونستم ازش بگزرم.
**پی نوشت۳:
این مجله هر ۱۵ روز یک بار منتشر میشه و من از همین جا تشکر می کنم از دست اندر کاران تهیه این مجله مخصوصا مدیر مسئول ان اقای **احمد حلت**
**پی نوشت۴:
توصیه می کنم حتما این مجله رو مطالعه کنین درسته ماها همه چیز رو می دونیم ...اما یه وقتایی یه تلنگری و یا یک یاد اوری لازمه...
